

خوشبختی چیزی نیست که بخواهی آن را به تملک خود دراوری ...
خوشبختی کیفیت تفکر است ..
حالت روحیست،
خوشبختی وابسته به جهان درون توست ...
" این جمله رو هر روز تکرار کن"
برچسب:
نویسنده: مانی نظری


خوشبختی چیزی نیست که بخواهی آن را به تملک خود دراوری ...
خوشبختی کیفیت تفکر است ..
حالت روحیست،
خوشبختی وابسته به جهان درون توست ...
" این جمله رو هر روز تکرار کن"
برچسب:
نویسنده: مانی نظری
برچسب:
نویسنده: مانی نظری
19 اردیبهشت عروسی داریم ..
تقریبا کارا داره خوب پیش میره.. خونش نزدیک خونه ی ماست .. جای خونه ی آقاجون خدابیامرز...
بعد از رفتن داداشم ، من میمونمو مامانو بابا... حالا این جمع سه نفره تا چند وقت دیگه ادامه داره الله و اعلم :)
برچسب:
نویسنده: مانی نظری


خوشبختی چیزی نیست که بخواهی آن را به تملک خود دراوری ...
خوشبختی کیفیت تفکر است ..
حالت روحیست،
خوشبختی وابسته به جهان درون توست ...
" این جمله رو هر روز تکرار کن"
برچسب:
نویسنده: مانی نظری


خوشبختی چیزی نیست که بخواهی آن را به تملک خود دراوری ...
خوشبختی کیفیت تفکر است ..
حالت روحیست،
خوشبختی وابسته به جهان درون توست ...
" این جمله رو هر روز تکرار کن"
برچسب:
نویسنده: مانی نظری


خوشبختی چیزی نیست که بخواهی آن را به تملک خود دراوری ...
خوشبختی کیفیت تفکر است ..
حالت روحیست،
خوشبختی وابسته به جهان درون توست ...
" این جمله رو هر روز تکرار کن"
برچسب:
نویسنده: مانی نظری


خوشبختی چیزی نیست که بخواهی آن را به تملک خود دراوری ...
خوشبختی کیفیت تفکر است ..
حالت روحیست،
خوشبختی وابسته به جهان درون توست ...
" این جمله رو هر روز تکرار کن"
برچسب:
نویسنده: مانی نظری
خدا جونم .. کمک کن مفید باشم..
کمک کن به اهدافم برسم ..
و عافیت نصیب هممون کن ..
دلارامم مگه من جز تو کیو دارم که ظاهرو باطنمو بدونه و بدونه تودلم چه خبره ...
خدایا دلمو سپردم بهت ...
مروح کن دلو جان را .. دلِ تنگِ پریشان را ..
برچسب:
نویسنده: مانی نظری
از احیا برگشتم ( تف به ریا ) سحریمم خوردم نشستم رو تخت منتظرم اذان بگن بخوابم تو راه برگشت از احیا ، منو مامانمو زنداداش کوچیکه داشتیم پیاده میومدیم خونه ... منم که همش میترسیدم نصف شبی تو کوچه های خلوتیمو اینا و غر میزدمو هی میگفتم زودتر بیاین ، بیاین تو پیاده رو ، کیفتونو سفت بچسبین و ازینجور حرفا .. یه دفعه یه ماشین کنارمون ترمز زد گفت خانووما ببینم کدومتون خوشگل تره تااااا برگشتم ببینمشو جیغ بزنم یه دفعه دیدم بابامه تا اومدم دهنمو باز کنم یه چیزی بهش بگم گفت همتون زشتین و قاه قاه خندیدو گازو گرفتو رفت باورتون میشه ... رفت خلاصه با همون ترسو لرز و ادامه غر ها رفتیم خونه :/این اخه باباعه
برچسب:
نویسنده: مانی نظری